تبلیغات
هرگز نگو هرگز
پنجشنبه 1 اردیبهشت 1390

برای سعدی

   نوشته شده توسط: خردمند    

اول اردیبهشت روز سعدی است. ارادت خاصی به او دارم. نه از آن رو که شاعر برجسته ای است و بوستان و گلستان دارد. از آن رو که مردی است که تعصب در دیدگاهش هیچ راهی ندارد و بیشتر واقع گرا ست تا ایده آل گرا. به آن خاطر که درسهایی که از زندگی آموخته با زبانی خودمانی برای نسلهای بعد خودش گذاشته. و نوشته هایش بوی کهنگی به خود نمی گیرند. 

از همه غزلیات سعدی یک بیت است که همیشه به من انرژی می دهد.

به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل             که گر مراد نیابم به قدر وسع بکوشم  


کسی میداند چرا دیگر سعدی در این خاک و بوم متولد نمی شود ؟ روحش شاد


سه شنبه 10 اسفند 1389

چهارده ماه است که لب به ساندیس نزده ام.

   نوشته شده توسط: خردمند    

حضور و تأثیر برخی برندها آنقدر آشکار است که در فروشگاه‌ها هنوز پس از سال‌ها مشتریان هر دستمال کاغذی را "کلینکس" ‌می‌خوانند، برای خرید پودر لباسشویی تقاضای "تاید" ‌می‌کنند، برای خرید مایع ظرفشویی "ریکا" ‌می‌خواهند، هر مایع سفیدکننده را "وایتکس" ‌می‌نامند، به هر کیک چندلایه‌ای "تی‌تاپ" ‌می‌گویند و "پفک" طلب ...‌می‌کنند حتی اگر محصول "چی‌توز" باشد

به گزارش پول‌نیوز، اولین مدل پاپ‌کورن که وارد ایران شد، مربوط به یک شرکت انگلیسی بود به اسم چسترفیلد وحالا در مشابهت با همین نام این محصول در ایران بطور عامیانه "چس فیل" نامیده می‌شود .

از دیگر كاربردهای خطابی رایج برندها می‌توان از "ماتیک" برای رژ لب، "سامسونت" برای كیف اداری، "اسمارتیز" برای دراژه شكلاتی و "اسکاچ" برای بافته ظرفشویی، "پنپرز" برای پوشك كامل بچه، "کلمن" برای ظروف دردار یا شیردار آب ، "لیپتون" برای چای كیسه‌ای، "پیف‌پاف" برای اسپری حشره‌كش ، "اتود" برای مداد نوکی و "نسکافه" برای قهوه فوری را نام برد.

و البته ساندیس و مصرف كنندگان خاص آن نیز اخیرا" به این جمع اضافه شده اند

و من به امید روزی هستم که اکثریت کشورم ارزش خود را خیلی بالا بدانند.



چهارشنبه 10 شهریور 1389

و هنوز تاریخ ادامه دارد.

   نوشته شده توسط: خردمند    

هنوز هم جنگ صفین ادامه دارد. هنوز هم عمر و عاص در حال خدعه و نیرنگ است. هنوز هم جهل و تعصب مانع از پذیرفتن حقیقت است و هنوز هم قرآنها بر سر نیزه اند و دین ابزاری است در دست مکاران.


جمعه 29 مرداد 1389

درد بی دردی

   نوشته شده توسط: خردمند    

یادش بخیر سحرهای ماه رمضان سال سوم دوران دانشجویی، زمانی که نوبتم بود که سحری را آماده بکنم اوضاعی بود. در طبقه ما تقریباً 28 اتاق بود که با احتساب هر اتاق 2 قابلمه (یکی خورش و دیگری پلو) و 1 کتری تقریبا می شد 84 ظرف در طبقه، در آشپزخانه تنها دو اجاق گاز بود که جمعاً 10 شعله داشت. این محاسبات را کردم که بگویم اگر دیر از خواب پا میشدی در آشپزخانه جایی برای گرم کردن غذایت نبود و باید صبر می کردی تا آنها که زودتر نوبت گرفته اند غذایشان را گرم کنند و بعد نوبت به تو برسد. حالا تصورش را بکنید که وقتی مسئولیت شکم 4 نفر دیگر را هم بر عهده داری؛ اگر دیر از خواب برخیزی چه می شود. و تصور بدتر اینکه اگر خواب بمانی چه می شود!!!؟

 

اوایل که با هم اتاقی های جدیدم (که امروز بهترین دوستان زندگی ام هستند) آشنا شده بودم همه شان سلایق موسیقیایی متفاوتی با یکدیگر و البته با من داشتند. از داریوش و شهریار قنبری بگیرید بیاییدتا ابراهیم تاتلیس. البته طاقت شنیدن موسیقی سنتی و به خصوص صدای استاد شجریان در هیچ کدام دیده نمی شد و چه بسا که سکوت را به آن ترجیح می دادند. مدتها گذشت تا مجوز نانوشته ای صادر شد تا صدای استاد از رسانه رسمی اتاق که یک دستگاه پخش خوب بود؛ پخش گردد. و اما در این میان بود که روزی کاست آلبوم "سرو چمان" استاد شجریان در پخش بود و به تصنیفی به  نام "بی همزبان" رسید. نی سوزناک جمشید عندلیبی و آواز استاد که در مقدمه می فرمایند:

هر دمی چون نی از دل نالان شکوه ها دارم

روی دل هر شب تا سحرگاهان با خدا دارم

 

هر نفس آهی است از دل خونین

لحظه های عمر بی سامان می رود سنگین

اشک خون آلوده ام دامان، می کند رنگین

 

و اینجاست که تصنیف آغاز می شود:

به سکوت سرد زمان، به خزان زرد زمان

نه زمان را درد کسی، نه کسی را درد زمان

 

بهار مردمی‌ها دی شد، زمان مهربانی طی شد
آه از این دم سردی‌ها خدایا

 

نه امیدی در دل من که گشاید مشکل من
نه فروغ روی مهی که فروزد محفل من

 

نه همزبان دردآگاهی که ناله‌ای خرد با آهی
داد از این بی‌دردیها خدایا

 

نه صفایی ز دمسازی به جام می
که گرد غم ز دل شوید

 

که بگویم راز پنهان، که چه دردی دارم بر جان
وای از این بی همرازی خدایا

 

وه که به حسرت عمر گرامی سر شد
همچو شراره از دل آذر بر شد و خاکستر شد

یک نفس زد و هدر شد
روزگار من به سر شد

 

چنگی عشقم راه جنون زد
مردم چشمم جامه به خون زد

 

دل نهم ز بی‌شکیبی
با فسون خودفریبی

 

چه فسون نافرجامی
به امید بی‌انجامی
وای از این افسون‌سازی خدایا

 

یادش بخیر سحرهای ماه رمضان سال سوم دوران دانشجویی، "تصنیف بی همزبان" جزء جدایی ناپذیر سحرهای ما شده بود. سحری را می خوردیم، نماز را می خواندیم و هر کس به درون تخت خود می رفت، تختهایی که در دل دیوار بودند و جزئی از آن یکی بالا و یکی پایین. چراغ اتاق خاموش می شد. آهنگ همیشه از قبل به جای مورد نظرش آمده بود و با زدن دکمه پخش این صدای استاد شجریان بود که در اتاق می پیچید:

هر دمی چون نی از دل نالان شکوه ها دارم

روی دل هر شب تا سحرگاهان با خدا دارم

 

نمی دانم چه حسی بود که همه دوست داشتند بعد از خوردن سحری زود به این قسمت برسیم و نمی دانم در دل آنها چه می گذشت در دل تاریکی سحرگاهان ماه مبارک رمضان ولی هرچه بود صفا و صیقل روح بود با صدای استاد شجریان که کلامی از "جواد آذر" را اینگونه به عرش آسمان می فرستاد. همان استادی که امروز ربّنایش ممنوع شده فقط به جرم اینکه نمی تواند بی درد باشد.

 

از آن روزها هفت سال گذشته، دوستان من از آنروزها به صدای استاد شجریان علاقمند شدند ولی همه ما خیلی اتفاقات و ماجراها را تجربه کردیم. روزگارمان خوشتر از این روزها بود و گوئیا که قرار است هر روزمان بدتر از دیروز باشد. گویا نه زمان درد کسی را دارد و نه کسی درد زمان را.....

 

پی نوشت: برای شنیدن تصنیف " بی همزبان" با صدای ماندگار استاد شجریان اینجا را کلیک کنید و از سایت رسمی استاد شجریان آن را گوش دهید.


سه شنبه 28 اردیبهشت 1389

جاودان تاریخ

   نوشته شده توسط: خردمند    




وقتی دیشب مستند "پژواک روزگار" را دیدم و استاد شجریان خود را صدای "خس و خاشاک" خواند؛ بی اختیار اشک در چشمانم حلقه زد و افتخار کردم که نماینده ای اینچنین قابل صدای مرا فریاد می زند و خدا را شکر کردم که در زمانی نفس می کشم که اینچنین هنرمند قابلی هم از نعمت حیات برخوردار است. استاد شجریان اگر تنها در فرهنگ و هنر ایران زمین ماندگار شده بود امروز در تاریخ ایران زمین ماندگار شد. هنرمندی که هم عاشقانه ترین، عارفانه ترین، غمناک ترین و طرب انگیز ترین لحظه هایم با صدای ماندگارش خاطره انگیز شده است. هنرمندی که در زمانی که می بیند هموطن ایرانی با دیگر هموطنش کاری می کند که تنها از بیگانگان ممکن است؛ دست به کار می شود و رسالت هنری اش را انجام می دهد و وجدان غفلت زدگان را نهیب می زند که :

تو از آئین انسانی چه میدانی؟چه میدانی؟
اگر جان را خدا داده است؛ چرا باید تو بستانی

چرا باید که با یک لحظه غفلت
این برادر را به خاک و خون بغلطانی

گرفتم در همه احوال حق گویی و حق جویی و حق با توست
ولی حق را برادر جان به زور این زبان نافهم آتش بار نباید جست

اگر این بار شد وجدان خواب آلوده ات بیدار
تفنگت را زمین بگذار، تفنگت را زمین بگذار

استاد شجریان جاودان تاریخ شد، تا زمانی که ایران است نام استاد نیز بر تارک تاریخ و فرهنگ و هنر این مرز و بوم می درخشد.



یکشنبه 19 اردیبهشت 1389

آقا پلیسه

   نوشته شده توسط: خردمند    

پدر به پسر گفت: اگر بدی کنی می دمت دست آقا پلیسه.
و پسر ترسید.
و این سوال همیشه در ذهن من است که چرا باید آقا پلیسه خطرناک باشد؟!


شنبه 4 اردیبهشت 1389

سالی که از بهارش پیدا نبود

   نوشته شده توسط: خردمند    

سال 88 با امیدهای زیادی برای من آغاز شد. سال 88 می توانست سالی باشد که تغییرات اساسی در زندگی شخصی ام و در کشورم ایران رخ دهد. سالی که روند تک روی، عوام گرایی و ناکارآمدی و دشمن سازی جایش را به کار گروهی و تصمیمات بر مبنای خرد گرایی و عمیق نگری در تصمیمات کلان کشور و کارآمدی و تنش زدایی بسپارد. در اردیبهشت ماه بود که پدربزرگم پس از طی یک دوره بیماری هشت ساله در طی یک هفته به شدت مریض شد و جان به جان آفرین تسلیم کرد.

موسوی را نمی شناختم. همیشه تعریفش را از مادرم شنیده بودم. هر سری انتخابات که می شد می گفت چرا این موسوی نمی آید. تلویزیون هم که نسبت به پخش تصویرش حساسیت داشت. . و من از او تنها چند عکس دیده بودم  عکسی که موسوی در کنار خاتمی در انتخابات 76 پخش شد که موسوی را یار و یاور خاتمی می خواند.

اولین مصاحبه مطبوعاتی موسوی را به جد دنبال کردم و نشانه هایی از یک سیاستمدار محکم، شجاع و تاریخ دان را در او دیدم. در همان گیر و دار بود که به یزد آمد و من در یک جلسه نسبتا خصوصی او را از نزدیک دیدم و در نظر او را راه چاره شرایط کنونی می دانستم و این شد که دیگر استارت انتخابات زده شد.

در ساختمان برج میلاد خاتمی شال سبزی بر گردن موسوی انداخت و در صدا و سیمای ضرغامی بیژن زنگنه نماینده موسوی گوی سبز برایش به قرعه افتاد و اینچنین شد که تیتر سایت ها زده شد: موسوی در تلویزیون هم سبز شد. و این بود آغاز یک حرکت تاریخی. انتخابات خرداد 88 هیچ شباهتی به انتخابات ماقبل خودش نداشت. برای من که لحظه لحظه های سال 76 را عجین با نوجوانی ام و تشکیل شخصیت اجتماعی خویش می دیدم؛ هرگز به یاد نمی آوردم مردم اینچنین به خیابانها بیایند و برای تغییر لحظه شماری کنند. برای اولین بار دیدم کودکانی را که به دوچرخه شان نوار سبز می بستند و در کوچه ها برای انتخابات تبلیغ می کردند. ایران چهره ای دیگر شده بود. چهره ای از یک جامعه پویا و شاداب که می خواهد سخت ترین موانع را با یک انگشت کنار بزند. همه یکدیگر را تشویق به شرکت در انتخابات می کردند وضع موجود را نشانه ای از عدم مشارکتشان در سال 84 می دانستند. در خیابانها صحنه مناظره بین شهروندان عادی برایم جالب بود. یکی می گفت : حالا یکی پیدا شده میخواد دست دزدا رو رو بکنه بده ؟! آن یک جواب می داد: او اگر راست می گفت چرا حالا دست به افشاگری زده ؟!

شب بود تقریباً ساعت 10-11 شب . در شبکه پیامک احتلال بوجود آمد. فردا صبح انتخابات بود. صندوقها از آن اول مملوو از ایرانیانی شد که به شوق تغییر آمده بودند. اگر به چشم ندیده بودم صحنه هایی که بچه کوچکی که شاید 8 یا 9 سالش بود خودکار را از دست مادرش می گرفت تا اسم کاندیدای مورد نظرش را بنویسد و یا آن بچه ای که می خواست مادرش بغلش کند تا دستش به صندوق رأی برسد و برگه رأی مادرش را در صندوق بیاندازد؛ هرگز افسوس نمی خوردم که چه دورانی بود آن دوران. بدترین شب زندگی ام در سال 88 شب 23 خرداد بود که دل ناگران روبروی تلویزیون نتایج را دنبال می کردم. رأی باطله ای در میان نبود. تفکیک استانی در میان نبود. فقط یک عدد بود که تکان نمی خورد.63% و شد آنچه که نباید می شد. و دیگر قصه گلوله داغ و سینه نرم و اتهام و اعتراف را همه خوب می دانند.

23 تیرماه در نمازجمعه هاشمی معنای مردم را فهمیدم. پیرمرد و پیرزنانی که یاحسین سر می دادند. و دیدم انسانهای جیره خواری که "حیدر حیدر" می کردند و یک زن را در مقابل دیدگان شوهرش با باطوم زدند و شوهرش هیچ نتوانست بگوید و شاید در دل فقط آه کشید.

14 مرداد یکی از دوستانم که مدتها برای ازدواجش نقشه می کشیدیم و به قولی تاریخ مصرفش تمام شده بود؛ ازدواج کرد. درست در اولین روز شهریور زمانی که به استقبال ماه مبارک رمضان رفته بودم و در حین ورود به محل کارم بودم یکی از بهترین دوستانم که تازه یک سال و سه ماه بود با او آشنا شده بودم را از دست دادم و هنوزم که هنوز است یاد و خاطره اش برایم زنده است.

8/8/88 هم یکی دیگر از دوستانم ازدواج کرد که خبر ازدواجش یکی از خبرهای خوب برایم بود. آذرماه برایم اصلا خوب نبود. در راهپیمایی بیست و دو بهمن من در خیابان آزادی بودم و دیدم آنچه که از بالا فیلمش را گرفتند و موسیقی فیلم محمد رسول الله رویش گذاشتند. در کوچه های اطراف دانشگاه شریف دیدم لباس شخصی هایی که شماره پلاک موتورشان در یک رنج بود و همه حرکات را رصد می کردند. هرچند خواستند این جمعیت را به نام یک جریان خاص مصادره کنند ولی آنکه باید بداند خوب همه چیز را  می داند.

اواسط اسفند ماه شوهر عمه ام و در آخرین روز اسفندماه شوهر خاله ام را از دست دادم و آخرین روز سال 88 را در بهشت زهراء (س) گذراندم.

سال 88 را می توان یکی از تاریخی ترین سالهای قرن معاصردانست که احتمالا مورخان درباره حوادثش روایت ها و تحلیل های زیادی می کنند و فرزندان ما خیلی علاقه خواهند داشت تا از این روزها بیشتر برایشان تعریف کنیم. چون سال 88 مبداء زایش یک حرکت تحول خواه ضد استبدادی در بطن مردم ایران به نام "جنبش سبز" شد.

پی نوشت: تیتر این پست را نگارنده از دکه یکی از روزنامه فروش های اطراف میدان انقلاب کش رفته که سر دبیر روزنامه بهار (مرحوم) آن را برای یکی از آخرین شماره های سال 88 در نظر گرفته بود.


شنبه 15 اسفند 1388

سبزی پلو

   نوشته شده توسط: خردمند    

یکی از دوستان تازه به جرگه متأهلین پیوسته ام دو هفته ای است که قرار است به منزل ما بیاید و یک مشکل مرا حل کند. البته او هنوز نیامده و ما همچنان منتظر
امشب خواستم با جمله ای تأثیر گذار میزان انتظار خویش را به گوشش برسانم. یاد جمله ای افتادم که چند سال پیش در انتهای یک آگهی تبلیغاتی تلویزیونی مؤسسه حمایت از بیماران خاص بیان می شد.  و آن جمله این بود: "هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستیم"

انصافاً زمانی که این پیامک را می نوشتم بدون توجه به مسائل سیاسی روز کشور این جمله را استفاده کردم ولی با تعجب دیدم که پیامک من به اصطلاح Fail (رد) شد. تعجب کردم، یکی دیگر فرستادم دیدم دوباره Fail (رد) شد. فکر کردم شاید دوباره نیروهای غیبی پیچ پیامک را بسته اند ولی....

شنیده بودم که مخابرات سیستم های نرم افزاری تهیه کرده که به صورت هوشمندانه در صورت تلفظ برخی کلمات به صورت خودکار مکالمه را ضبط می کند. شنیده بودم که برخی ادارات بخش نامه هایی جهت ممنوع کردن استفاده از رنگ سبز در مکاتبات اداری صادر کرده اند. شنیده بودم که در صدا و سیما استفاده از رنگ سبز برای ساختن دکور برنامه ها با محدودیت روبرو شده ولی این یکی دیگر نوبر بود که اگر کلمه "سبز" فارسی در پیامکت باشد کل پیامک Fail (رد) می شود!!!!

چند روز پیش که یکی از سرداران دیروز و نماینده امروز تحلیل کرده بود که  14 میلیون رأی مهندس موسوی به چهار،پنج هزار نفر تقلیل یافته است؛ با خود گفتم بابا این چهار، پنج هزار نفری که اینها می گویندچقدر مهم هستند که از هرگونه سیستمی جهت بستن فضای ارتباطی شان استفاده می کنند.

پی نوشت 1: تصور کنید خانم خانه غذا "سبزی پلو با ماهی" درست کرده باشد و مرد خانه در سر کار با شکمی گرسنه به خانمش پیامک می فرستد که: عزیزم امروز غذا چه داریم؟ تصور می کنید خانم خانه برای جواب دادن چه جایگزینی برای کلمه "سبز"  پیدا می کند؟!

آبی + زردی پلو عزیزم

پی نوشت 2: باقی کلمات خارج از محدوده را خودتان بیابید و اگر معرفت دارید به اطلاع ما هم برسانید.


دوشنبه 10 اسفند 1388

خالد فراموشکار

   نوشته شده توسط: خردمند    

خالد مشعل دوست روزهای شیرینی

می گویند زمانی که  آقای خالد مشعل  به یمن سفر کرده بودند و  خبرنگار از قیام شیعیان یمن و دیدگاه ایشان در این مورد می پرسند ایشان می گویند که ما صلاحیت آقای عبدالله صالح رئیس جمهور یمن را در این مورد صد در صد می دانیم. ولی وقتی سه روز بعد به ایران می آیند و از ایشان می پرسند که آیا شعار " نه غزه، نه لبنان" را شنیده ابراز تأسف می کند و اشاره به حدیثی از پیامبر اسلام می کنند با این مضمون که: چنانچه مسلمانی از حال مسلمان دیگر بی خبر باشد دیگر مسلمان نیست.

معلوم نیست ایشان چرا وقتی در یمن بودند این حدیث پیامبر را فراموش نموده بودند. خدا را چه دیدی شاید ایشان بالاخره در کنار پولهایی که از ایرانیان گرفته چند تا ضرب المثل هم یاد گرفته که می گوید: هر سخن جایی و هر نکته مکانی دارد.



دوشنبه 12 بهمن 1388

مهمترین سخن آیت الله خمینی در 12 بهمن 57 چه بود؟

   نوشته شده توسط: خردمند    






در تاریخ 12 بهمن 57 آیت الله خمینی پس از گذراندن یک دوره 15 ساله دوری از کشور به ایران برگشتند و با یکی از باشکوه ترین استقبال ها در تاریخ ایران روبرو شدند. ایشان در بهشت زهرا به ایراد سخنانی پرداختند که بعضی از جملاتش بارها از تلویزیون پخش شد مانند " من تو دهن این دولت میزنم" و چه بسا سخنانی که سخن از اب و برق مجانی زده و گویا از صحنه تاریخ حذف شده است(ما که به گوش خود نشنیده ایم ولی از دیگران بسیار شنیده ایم)

اما یکی از مهمترین سخنان ایشان در مورد تعیین نحوه حکومت مردم هر دوره به دست خودشان است. بهتر است این جملات را بازخوانی کنید:

راى اینكه ما فرض مى كنیم كه یك ملتى تمامشان راى دادند كه یك نفرى سلطان باشد، بسیار خوب، اینها از باب اینكه مسلط بر سرنوشت خودشان هستند و مختار به سرنوشت خودشان هستند، راى آنها براى آنها قابل عمل است. لكن اگر یك ملتى راى دادند -ولو تمامشان - به اینكه اعقاب این سلطان هم سلطان باشد، این به چه حقى است؟ملت پنجاه سال پیش از این، سرنوشت ملت بعد را معین مى كند؟سرنوشت هر ملت دست خودش است.

اگر سلطنت رضا شاه فرض بكنیم كه قانونى بوده ، چه حقى آنها داشتند كه براى ما سرنوشت معین كند؟ هر كسى سرنوشتش با خودش است. مگر پدرهاى ما ولى ما هستند؟ مگر آن اشخاصى كه در صد سال پیش از این، هشتاد سال پیش از این بودند، مى توانند سرنوشت ملتى را كه بعدها وجود پیدا مى كنند آنها تعیین بكنند؟

بسیار خوب. حالا همه این حرفها را خواندید؟!(برای خواندن متن کامل سخنرانی ایشان اینجا را کلیک کنید) من یک سوال دارم به نظر شما از تاریخ 12 فروردین 58 تا امروز چند نفر از کسانی که به قانون اساسی آن دوره رای دادند الان زنده هستند ؟!!! من که آمار آن را ندارم ولی آمار محتمل نشان دهنده این است که از تقریبا 70 میلیون جمعیت ایران چیزی حدود 50 میلیون نفر زیر 48 سال هستند (مسئولیت این آمار با من نیست. اسنادش هم اصلا موجود نیست!!!!) و این به این معناست این تعداد آدم هم به این قانون اساسی رای نداده و حق دارد بنا بر فرمایش بنیانگذار جمهوری اسلامی خودش سرنوشت خودش را تعیین بکند. آیا این حق مردم نیست؟! 


شنبه 10 بهمن 1388

گل پونه ها نامهربانی آتشم زد

   نوشته شده توسط: خردمند    

گل پونه های وحشی دشت امیدم
وقت سحر شد
خاموشی شب رفت و فردایی دگر شد
من مانده ام تنهای تنها
من مانده ام تنها میان سیل غمها
گل پونه ها نا مهربانی آتشم زد آتشم زد
گل پونه ها بی همزبانی آتشم زد
می خواهم اکنون تا سحر گاهان بنالم
افسرده ام دیوانه ام آزرده جانم
گل پونه های وحشی دشت امیدم
وقت سحر شد
خاموشی شب رفت و فردایی دگر شد
من مانده ام تنهای تنها
من مانده ام تنها میان سیل غمها


چه کسی است که این روزها زنده باشد و اندکی از امام حسین (ع) و حق طلبی او در زندگی اش شنیده باشد و بتواند شب به راحتی سر بر بالین بگذارد؟! مگر امام حسین (ع) به ما یاد ندادند که نباید نسبت به جامعه مان بی تفاوت باشیم؟ مگر ایشان جان نازنینشان را در این راه نگذاردند؟ آیا ما فقط شیعیانی هستیم که قرار است فقط اشک ریز حسین (ع) باشیم ؟ مگر انسان قرار است چند بار بمیرد ؟

این ترانه گل پونه ها واقعا امروز آتش به جانم می زند. گوش می سپارم به تک تک کلماتش و با خود به جواب سوالات بالا فکر می کنم. مگر انسان قرار است چند بار بمیرد ؟


جمعه 18 دی 1388

اصول اولیه مجری گری

   نوشته شده توسط: خردمند    

مجری جوان جانبدار

در اینکه مجریان صدا و سیمای ضرغامی باید جانب احتیاط را نگه دارند و هرگز حرفی نزند که به مذاق برخی خوش نیاید که نباید شکی داشت و البته این امر باعث شده که مجریان خوش نامی چون "مرتضی حیدری" و یا "مراد عنادی" که از فهم و شعور بالایی برخوردار هستند هم امروز در جبهه خوشایند روسایشان صحبت کنند و به قولی بسوزند و تمام وجهه و آبروی حرفه ای و شغلی خویش را در نزد بخش (کثیر یا قلیلش بر عهده شما) مردم از دست بدهند.

از آنجا که من بعد از 22 خرداد مانند بسیاری از هموطنانم نسبت به صدا و سیمای به اصطلاح ملی بی اعتماد شده ام؛ طبعا دیدن برنامه هایش برایم محلی از اعراب ندارد ولی امشب با پیامک یکی از دوستان برنامه ای به نام "رو به فردا" با حضور آقایان مطهری (نماینده مجلس تهران) و آقای جلیلی (روزنامه نگار و برادر دبیر شورای امنیت ملی) با اجرای مجری جوانی که بعدا متوجه شدم نامش "وحید یامین پور" است (تصویرش را مشاهده می کنید) را دیدم. قصد ندارم راجع به برنامه صحبت بکنم و باید بگویم هیچ کدام از این آقایان نماینده مردم معترض نبودند ولی خالی از انصاف است اگر نگوییم که هر دوی این آقایان سعی داشتند نظر خود را بدون غرض بیان کنند و نشان دادند که در جبهه حامیان دولت هستند کسانی که اهل گفتگو و بحث منطقی باشند و البته که این افراد حتی اگر استدلالشان مورد تائید و پسند ما نباشد بسیار قابل احترام ما هستند البته به شرط اینکه فرصت برابر به افراد با سلایق و نظرات مختلف داده شود تا حرف هایی از جنس دیگر نیز زده شود که البته تا به آن جا برسیم باید خون دلها بخوریم !!!
القصه صحبت این پست در مورد فرد سوم است. جوان خوش سیمایی به نام "وحید یامین پور" که امشب متوجه شدم نویسنده سایت رجا نیوز نیز می باشد. این بنده خدا از روزهای قبل از انتخابات مجری برنامه ای بود که هیچ جذابیتی نداشت به خاطر اینکه خیلی تابلو جانب داری جریان خاصی را بر عهده داشت.
امشب دیدم این مجری جوان خود را نماینده ملت معرفی کرد و از آقای مطهری سوال می کرد. برایم خیلی سنگین آمد که این آقا خود را نماینده ملتی بداند که من هم یکی از انها هستم و من هم هیچ نگویم. هرچند که ما ایرانی ها مدتی است برایمان مهم نیست به ناممان همه کاری بکنند و ما هم ککمان نگزد.
روی سخن خویش را این مجری جوان می دانم و به او می گویم . عزیزم اگر می بینی که الان برنامه های فلان آقا در آن طرف آبها اینطور در نزد قلوب مردم جا باز می کند فقط به این دلیل است که انها بلدند چطور ادای آدمهایی را دربیاورند که فقط مجری هستند و  تحلیل و نظر خودشان را قاطی اجرایشان نکنند و زمانی که دارند از کسانی که حتی ازشان متنفر هستند نامی می اورند ذره ای از جانب ادب کوتاه نمی آیند و نامش را با کمال ادب می گویند. تو هم این دو نکته را آویزه گوشت کن
1- نظر و تحلیل خودت را قاطی اجرایت نکن
2- با احترام از همه یاد کن حتی کسانی که با اندیشه تو ناسازگارند.

پی نوشت: اگر یادتان باشد در ده دقیقه پایانی مناظره مهندس موسوی و رئیس جمهور وقت زمانی که صحبت از مدیریت صدا و سیما و ارتباطش با سایت رجانیوز شد؛ موسوی اشاره کوچکی به این نکته کرد. حالا امشب یک معادله ساده را برایتان مطرح می کنم.
برنامه رو به فردا از شبکه سه سیما پخش می شود
مجری برنامه رو به فردا نویسنده سایت رجانیوز است
سایت رجا نیوز یکی از حامیان بلامنازع دولت است.
پس مجری رو به فردا باید جانبدار باشد. جانب کی ؟؟؟؟

سبز باشید و امیدوار به مدد حضرت حق که همیشه حامی مظلوم است. 



یکشنبه 13 دی 1388

گریه یا خنده ؟!؟

   نوشته شده توسط: خردمند    

دیروز اخوی رئیس دولت ما بعد نهم در همایش پدافند غیر عامل که در دانشگاه علم و صنعت سخنانی فرمودند که براستی جای تأمل بسیار دارد. اینجانب زمانی که داشتم این خبر را از سایت آینده نیوز می خواندم ابتدا گمان بردم که این یک مطلب طنز است نه یک خبر واقعی ولی بعد از کمی کنکاش متوجه شدم که نخیر اینها همش واقعی است.و بعد از آن نمی دانستم که باید خندید یا گریست. اصل خبر را می توانید از اینجا بخوانید. من قسمتی از آن را انتخاب کردم:

باید دقت بیشتری داشته باشیم. دشمن اینترنت را با هدف مشخص آورده و وارد كرده، اما با اینترنت هم نمی‌تواند این ساختار را بشكند.

فناوری‌ها به سرعت در حال پیشرفت هستند به طوری كه اگر قطعه‌ای در گذشته در یك دقیقه ساخته می‌شد، هم اكنون در یك ثانیه ساخته می‌شود و هم اكنون به دنبال این هستند كه مسافت‌ها را بشود در كوتاه‌ترین زمان طی كرد و این مسائل وحشتناك و تهدید است.

دشمن در مواد غذایی و در همه چیز ما دخالت می‌كند. برای مواد غذایی «ایزو» گذاشته‌اند و آنان به ما می‌گویند كه چه چیز استاندارد است و در ورزش هم همین طور فیفا تعیین می‌كند و هم‌اكنون همه چیز را دشمن صادر می‌كند.

بعید می دانم که شما بتوانید تصور کنید که یک مقام دولتی در یک مکان علمی در مقابل دیدگان اهالی علم چنین سخنانی را رانده باشد !!! براستی ما قرار است به کجا برویم که داشتن استانداردهای جهانی برای تأسیسات کارخانجات ما (مثلاً داشتن فاضلاب استاندارد برای کارخانه) برای ما تهدید شده است ؟! (لحظه ای تأمل کنید که این حرفها در قرن بیست و یکم و در سال 2010 زده می شود.) اینترنت که یک اختراع حیرت انگیز است را دشمن خود فرض می کنیم. و اینکه قواعد و قوانین فدراسیونهای بین المللی را دخالت می دانیم.

چرا اینترنت برای ایشان یک خطر محسوب می شود؟! شاید جوابش این باشد که : چون در اینترنت جریان اطلاعات باز است. سانسور را نمی توان حاکم کرد و می شود پی برد که در آن طرف دنیا چه ساختارهایی بر مردم حکمرانی می کند. فرصت گفتمان و تبادل نظر برای همه به صورت یکسان وجود دارد و هر کس می تواند نظر خودش را ابراز کند بدون اینکه جا را برای کس دیگری تنگ کرده باشد. من که پس از خواندن این خبر نه خندیدم و نه گریستم . فقط یک کار کردم ........... تأسف خوردم، تأسف .....  


سه شنبه 1 دی 1388

روحانی شجاع

   نوشته شده توسط: خردمند    

آبروی مرجعیت شیعه

این چند روز هر چه خواستم در مورد شخصیت حضرت آیت الله منتظری بنویسم؛ نتوانستم.

در مورد ایشان حرف های ضد و نقیض بسیار گفته اند و بسیار شنیده ایم. ولی مهمترین نکته ای که من از شخصیت ایشان برداشت کردم روحیه انتقاد و صراحت لهجه و بیان کلمه حق بدون در نظر گرفتن هیچ موقعیت و مقامی بوده. هم او بود که حاضر نشد بالاترین مقام در نظام سیاسی حال حاضر ایران را با سکوت در برابر اعمالی که به نظرش ناحق بود عوض کند. براستی چند نفر در اطراف خود می بینید که این روحیه را داشته باشند؟! بنا به گفته افرادی که با ایشان ملاقات نزدیک داشته اند تمام دغدغه ایشان بعد از حوادث پس از انتخابات، دین مردم بوده است و اینکه دین مردم با این اعمال از سوی نظام اسلامی دچار تزلزل نشود که بنا به آنچه من امروز می بینم متاسفانه باید گفت کاری که هیچ دشمنی نمی توانست با اعتقاد مردم بکند امروز اندک اندک در حال رخ دادن است. در قرآن می خوانیم که ساعت مرگ انسانها در نزد خدا مشخص و معین است. حضرت آیت الله منتظری  نیز در روزهای خوبی از میان ما رفتند. در روزهایی که مصادف است با شهادت یکی از شجاع ترین انسانهای تاریخ که حاضر نشد مبارزه با ظالم را هرچند که به نام اسلام باشد با امان نامه و مال و منال دنیا عوض کند. امیدوارم خداوند حضرت آیت الله منتظری را به دیدار مولا و سرورش حضرت حسین بن علی (ع) نائل نماید. الهی امین


یکشنبه 8 آذر 1388

به بهانه روز بسیج و روز عرفه

   نوشته شده توسط: خردمند    

چند روز پشت سر هم

روز پنجم آذر مصادف است با روز بسیج. بسیج قرار بود لشکر مخلص خدا باشد و اعضای ان هیچ چشمداشتی برای خدمت در آن نداشته باشند ولی این روزها بچه های دبیرستانی را می بینم که به عشق بیست درصد سهمیه بسیج دانشگاه عضو بسیج می شوند و لباس می دوزند و برخی شبها در خیابانها پرسه می زنند تا اگر نتوانستند از سهمیه اش بهره ای ببرند لا اقل خدمت سربازیشان را در ارتش نگذارنند که قرار باشد در دوره آموزشی و بعد از ان پدرشان را در بیاورند و این سهمیه کمکشان کند که از سپاه شهرشان که الحمدلله همه جا هم شعبه دارد پذیرش بگیرند. بسیجی قرار بوده که حافظ جان و مال و ناموس و خاک و ائین این سرزمین باشد ولی امروز باطوم به دست می گیرد و به تشخیص خودش افرادی را که برای احقاق حق از دست رفته شان مبارزه می کنند را اجنبی و منافق تلقی کرده و تا می تواند با باطومش آنها را ناز و نوازش می کند. بسیجی را همت می دانند که در وصیت نامه اش نوشت که دوست دارد مانند مولایش حسین (ع) بدون سر وارد برزخ شود و در نهایت به آرزویش رسید ولی بعد از بیست و اندی سال همسرش توسط  دست پرورده های بسیج باطوم می خورد و تا نیمه های شب از ترس اینکه مباداکلیه اش خونریزی کند در بیمارستان بستری می کنند و از آن طرف بچه کوچکش را در خیابانها 3 بار می گیرند که دوبار با کمک مردم آزاد می شود و یک بار با کمک یک افسر نیروی انتظامی که پدرش را می شناسد.

بسیجی را "حاج احمد کاظمی" می دانند که از قافله شهدا جا مانده بود برای اینکه به ما درس آزادی و آزادگی را یادآوری کند؛ کسی که تا آخرین لحظه شهادت باکری با او بود و در نهایت در سرزمین باکری فرشته مرگ را به آغوش کشید. کسی که هرگز گول قپه هایش را نخورد و همیشه دغدغه اش این بود که ارزشها باید حفظ شود. هرگز دربند القاب سرتیپ و سرلشکر نماند و به همین دلیل بود که وقتی در مقام فرمانده نیروهای زمینی برای بازدید از پادگانی می رفت از سربازان آسایشگاه این سوال را می پرسید که آیا شده صبح ها آب حمام پادگان گرم نباشد؟!؟ این را بگذارید کنار انسانهای تازه به دوران رسیده ای که جان انسانها برایشان هیچ اهمیتی ندارد.

 

روز عرفه و مراسم رمی جمرات امسال هم مثل سالهای پیش همچنان بر همان سبک و سیاق. مرگ بر آمریکا جزء جدایی ناپذیرش. نمی دانم تا به حال به عبارت پشت دلار توجه کرده اید؟ در آن جمله اعتقاد آمریکائیان به یکی بودن خدا را تکرار می کند. با خود فکر می کردم اینان که به آنجا می روند و سنگ می کوبند و بعد شعار مرگ بر آمریکا می دهند چرا بعدش می روند بازار و جنسهای چینی را برای سوغاتی فک و فامیلشان می گیرند؟! دوست من بیا اینجا را سنگ بزن روسها به بهانه های مختلف پول این مردم را می چاپند و چینی ها اشتغال مردم را ویران کرده اند. به جای آمریکایی که به یگانگی خدا اعتقاد دارد دنبال روسها و چینی هایی باش که جای جای وطنت را به طور نامحسوس تصرف کرده اند و در مکتبشان خدا جایی ندارد.

دعای عرفه را خیلی دوست دارم یک جور عشقبازی عجیب با خداست. امام حسین همه چیزش یک حس و حال عجیبی دارد. شجاعتش یک جور بندگی کردنش جور دیگر. همه فرازهای دعا را که می خوانی با بند بند بدنت بازی می کند ولی امسال به جمله ای در دعا خوردم که ناگهان دلم را سوزاند. "یا مطلق المکّبل الاسیر" یعنی ای خدایی که اسیران و زندانیان را از حبس آزاد می کنی. دلم سوخت برای کسانی که یبش از پنج ماه است که به بهانه های واهی بازداشت شده اند و در بدترین شرایط به سر می برند.

به آمید آزادی همه شان


سبز باشید و امیدوار به مدد حضرت حق


تعداد کل صفحات: 3 1 2 3