جراحی اقتصاد ایران
صحبت از این است که 70% یارانه ها را 30% از مردم استفاده می کنند و سر بقیه بی کلاه می ماند و می خواهند یارانه ها را حذف کنند و به جای آن پول یارانه ها را به مردم بدهند. توجیه های زیبا و دهان پرکنی هم برای اینکار وجود دارد.
بنده نه در جراحی تخصص دارم و نه در اقتصاد. ولی حداقل این را می دانم که برای جراحی کردن یک بیمار یک سری مقدماتی صورت می پذیرد (مثلا باید قند و فشار خون تا یک محدوده خاص ثابت باشد) تا بیمار در حین جراحی و مراقبتهای بعد از آن دچار مشکل حاد و در بدترین حالت آن دچار مرگ نشود. آقایان ادعا می کنند اقتصاد ایران بیمار است و اینان جراحان زبده و البته جگردار (اشاره به جگر در فیلم اخراجیهای 1) که می خواهند اقتصاد ایران را کن فیکن کنند.سوال من این است: آیا این جراحان مقدمات پیش از جراحی را هم تدارک دیده اند؟!؟
پی نوشت: در مورد روزنامه جام جم باید بگویم که بنده به غیر از تیتر روزنامه جام جم که آن هم اتفاقی می خوانم علاقه ای به دیگر مطالبش ندارم البته خالی از انصاف است اگر نگویم که بعضی مقالات روانشناسی و ستونهای صفحه آخر روزنامه خالی از لطف نیست. ولی بنده در رده بندی اختصاصی خودم از مطبعات در ایران روزنامه جام جم را به سان مردی می بینم که قدرت مردانگی ندارد و بطور کلی روزنامه جام جم بیشتر سعی می کند مطالب خنثی را به گوش مردم برساند و هیچ وقت موضعی جانبدارانه نگرفته هرچند که این چیزی از صفت جیره خواریش کم نمی کند.
برای سید عزیز
دوستانی که مرا خوب می شناسند می دانند که علاقه من به محمد خاتمی یک علاقه ذاتی است و من خاتمی را نه به عنوان یه فرد که به عنوان یک تفکر می شناسم. تفکری که خشونت در آن جایی ندارد و همه انسانها در آن دارای کرامت هستند. تفکری که دوست ندارد مردم هزینه قدرت طلبی حاکمانشان را بدهند. من و هم نسلان من اگر الان چیزی می گویند و چیزی می شنوند همه به برکت در زیستن در هوایی است که رئیس جمهورش خاتمی و وزیر فرهنگش مهاجرانی بودند.
این روزها صحبت از مقدمه چینی برای محاکمه آقای کروبی، جناب مهندس موسوی و آقای خاتمی است. یک کلمه نظر خود رابگویم که مردم یک بار طعم پیروی از یک فرد را چشیدند و تاوانش را هم دادند. این بار موسوی و خاتمی یک فرد نیستند . اینان انعکاس دهنده ی صداهای اکثریت جامعه خویش هستند. با محاکمه و خدای ناکرده دربند کردنشان قرار نیست این صداها منعکس نشود.
سید عزیز، تولدت مبارک. همیشه در سر نماز دعایت می کنم. هم تو و هم یاران و دوستدارانت را.


سبز باشید و امیدوار به مدد حضرت حق
ساده دلی
در خبرها آمده بود که قرار است بزرگترین واگذاری بخش خصوصی صورت گیرد و مخابرات به بخش خصوصی واگذار شود. شرکت پیشگامان کویر یزد نیز دورخیز کرده بود که این واگذاری را ببرد و صاحب مخابرات شود.و ما هم به عنوان یک ایرانی یزدی خوشحال از اینکه قرار است پس از خرید مخابرات توسط پیشگامان، یزد رسماً قطب آی تی ایران شود. القصه ساعاتی قبل از شروع واگذاری با پیشگامان تماس گرفتند و گفتند که شما صلاحیت ندارید و از مزایده حذف می شوید.
یک شرکت بی نام و نشان که دشمنان می گویند منتسب به سپاه است در یک چشم به هم زدن 51 درصد سهام مخابرات را خرید و السلام.
داشتم فکر می کردم هم ما و هم دوستانمان در شرکت پیشگامان چقدر ساده دل بودند که فکر می کردند بزرگترین شاهراه ارتباطی ایران که البته می تواند یک کانال امنیتی امن هم باشد را می توانند با پول صاحب بشوند. این ساده دلی ما تمام بشو نیست. حدوداً چهار ماه پیش هم فکر می کردیم اگر دوستانمان را در اقصی نقاط ایران به رای دادن به موسوی تشویق کنیم؛ قرار است او رای بیاورد. البته نه اینکه تلاشمان بیهوده باشد؛ 11 میلیون نفر بیشتر از هر انتخاباتی پای صندوق آمدند و البته رای موسوی بیش از 13 میلیون نبود. غافل از این بودیم که اگر 50 میلیون هم به موسوی رای می دادند؛ باز هم کوپن موسوی 13 میلیون بیشتر اعتبار نداشت.
چقدر ساده دلیم ما !!!
قدر عافیت
این روزها منم در حسرت سلامتی هستم. نعمتی بزرگ که اگر نباشه و پادشاهی عالم رو هم داشته باشی زندگی هیچ ارزشی نداره.
قدر عافیت رو بدونید و به این جمله سعدی خوب توجه کنید که می فرماید:
قدرعافیت کسی داند
که به مصیبتی گرفتار آید
التماس دعا
به امید فردایی سبز، سبز بیاندیشید.
به یاد دود عود
از کارهای استاد من چند تا کار را دوست دارم "بیداد" و "دستان" و "دود عود" و "ماهور" از همه اینها آن قطعه 3 دقیقه سنتور نوازی در دود عود برایم مانند یک احساس تمام ناشدنی است که هر وقت گوش میدهم برایم یک احساس خوبی به ارمغان می آورد.
فرهاد گفت: روزگار همینه دیگه مرگ هم قسمتی از اون. و من گفتم: او که رفت ولی اثرات به یاد ماندنی اش همیشه یاد او را زنده نگاه خواهند داشت. من و تو چه دلیلی برای یاد کردنمان پس از مرگ به جا گذاشته ایم ؟!!!!!
به یادش آلبوم دود عود را کامل گوش کردم و اینجایش برایم معنایی دیگر گرفت:
در گل بمانده پای دل، جان می دهم چه جای دل
وزآتش سودای دل ای وای دل ای وای ما
دنبالک ها: خبر تابناک ،
امروز چه روزیه ؟!
با یکی از دوستان تماس گرفتم که او چیزی در این مورد شنیده است. او گفت که امروز روز بیست و نهم رمضان است و او رمضان است. آمدم سایتهای اینترنتی را دیدم اکثر علما فردا را عید اعلام کرده بودند. از آقای نوری همدانی گرفته تا آقایان صانعی و منتظری. تلویزیون را روشن کردم دیدم که در حال پخش تکبیر مخصوص عید فطر است و مردم آماده برای اقامه نماز عید فطر. ترکیب صف نماز عید فطر هم به جای خود قابل تامل بود. خطبه ها قابل تامل تر!!! بعد از 2 ماه از پخش دادگاه ها گذشته رهبر گفتند که پخش اسم افراد در خلال اعترافات قابل قبول نیست، من نمی دانم روی سخن ایشان چه کسانی بودند. رؤسای صدا و سیما و قوه قضائیه که همگی با حکم مستقیم خودشان منصوب می شوند.!!!!
کم کم بوی نامردی روسیه به آنهایی که دل به یاری ایشان خوش کرده بودند؛ می رسد. گویا سفره اوباما چرب تر از سفره الف.نون است. مردم معترض (می نویسم معترض، شما بخوانید اغتشاشگر) هم که روز جمعه شعارهایی بر ضد روسیه دادند و تکلیفشان را روشن کرده اند. حالا باید دید چگونه می توان نسخه وحدت را برای این جامعه شقه شده پیچید. الله اعلم.
نمی دانم امروز بیست و نهم رمضان است یا سی ام رمضان و یا اول شوال. این هم از مزایای زندگی در این جامعه است که برای هر چه بیشتر شاد بودن مردم، روز عید را کپی می گیرند و یک روز دیگر هم تمدیدش می کنند!!! در هر صورت با همه این اوضاع رمضان تمام شد. رمضانی که قرار بود ما را متحول کند و ما را به خدا بازگرداند. رمضانی که قرار بود در شب قدرش مقدرات ما نوشته شود (با این اوضاعی که برای روز عید بوجود آمد شاید شب قدرمان هم جابجا شده باشد) رمضانی که در آن فقط واجبات را انجام دادم و مستحباتش را گذاشتم برای بقیه دوستان. هر چند رمضان امسال متفاوت ترین رمضان زندگی ام بود ولی همین که توانستم برخی عادات را کنار بگذارم از خدای عالمیان ممنونم.
پی نوشت:دیشب با یکی از دوستانم صحبت از دلتنگیها و افسوسهایی که امروزه مردم ایران و از جمله خود من دارم صحبت کردم و او مرا تشویق کرد که بیشتر بنویسم. به مزایای نوشتن مطلعم و هرچند که قلم خوبی ندارم ولی قصد دارم رویکرد جدیدی را در نوشتن اتخاذ کنم. و این اولین مطلب هم بر اساس همان رویکرد است. میان روز نوشت های شخصی تا روز فهم های اجتماعی که همه اش بی طبقه است.
به یاری حق سبز بمانید به امید ایرانی سبز
پیامک بی پیامک
ابتدا این دو حادثه را نقل می کنم تا برسم سر بحث خودم.

نعمتی به نام دشمن
قدما گفته اند: عدو شود سبب خیر، اگر خدا خواهد.
جمله بالا را شاید زیاد شنیده باشید. نسخه امروزی "عدو" همان
"دشمن" است که امروزه نقش بسیار بزرگی در حاکمیت و اداره جامعه ما دارد.
هر جایی که بروید می توانید ردپایی از او را پیدا کنید. آیا این جملات برایتان
آشنا نیست؟
بدترین شغل در ایران چیست ؟
هر ساله توسط مراجع گوناگون سخت ترین شغل ها درجه بندی می شوند و به اطلاع عموم می رسد که در تازه ترین آنها شغل مددکاران اورژانس به عنوان سخت ترین شغل جهان شناخته شده است و قبل ترها هم شنیده بودم که شغل کارگری معدن و یا بازیگری سینما نیز جزو مشاغل سخت محسوب می شوند.
امروز من قصد دارم نه تنها سخت ترین شغل بلکه بدترین شغل در ایران را به شما معرفی کنم.اتفاقات غیر منتظره
چند
وقت پیش تر یک پیشبینی کردم و به دوستم گفتم که از این به بعد قرار است
اتفاقات غیرمنتظره ای از طرف مسئولان صورت گیرد مثلا دادن مجوزهای کنسرت,
سیرک و جشن های پی در پی برای آنکه نشان دهند زندگی مردم ایران عادی است و
انگار نه انگار عده ای کشته شده اند و عده ای شکنجه شده اند.انتخاب کردن
یک معاون اول جنجالی، مقاومت کردن با نامه شخص اول حکومت به صورت نمایشی،
معرفی کردن 3 وزیر زن (در حالیکه در خوشبینانه ترین حالت قرار بود یک وزیر
زن وارد کابینه شود) همه و همه جزو این اتفاقات غیرمنتظره است.
حکایت این روزها
این روزها
آنچه که می بینیم و می شنوم و می خوانم باور نمی کنم که ایرانی ام،
مسلمانم و انسانم. چون این اخبار و حکایات نه ایرانیست، نه اسلامیست و نه
انسانیست.
ما ادعا داریم که شیعه امام حسین (ع) هستیم ولی من فکر نمی کنم ما هم تراز مردم کوفه در عهد حضرت علی (ع) نیز باشیم.
وقتی هوای یزد خیلی گرم می شود.
اصولا یزدیها می دانند که از نعمت دو فصل محرومند. اولی فصل بهار است و دومی فصل پاییز. به همین علت است که میان یزدیها معمول است که می گویند بلافاصله پس از اینکه بخاری را برداشتی، کولر را روشن کن. انصافا امسال هوای یزد دیرتر رو به گرمی نهاده است و این هم به برکت لطف حضرت دوست است که بعد از مدتها زمین تشنه یزد را به باران رحمتش سیراب کرد و اندکی از آن گرما کاست.
البته امروز در این گرماگرم که هوا بسی عرق ریزان بود کار راننده اتوبوسرانی یزد برایم جالب جلوه نمود. تجهیز کابین آقای راننده به یک کولر آبی سیار!!!. دیدم که بیخود نیست که میگویند در محدودیت خلاقیت خود مینمایاند. همانجا از آن عکسی گرفتم تا باشد که این خلاقیت ماندگار باشد و نگویند که ما نمیتوانیم. چه کسی می گوید ما نمی توانیم؟! خانه اش ویران باد.
ایزو چه می گوید؟
چرا وبلاگ من مرتب به روز نمی شود؟!
وقتی سال هشتاد و هشت شروع به آغاز کزد. من در ذهنم امسال را سالی پر حضور در عرصه مجازی برآورد کردم. با توجه به جستجوی حداقل نیم ساعت در هر روز در دنیای مجازی از عناوین اکثر خبرها مطلعم و همین می تواند خمیر مایه خوبی باشد تا نظرات خود را راجع به آن موضوع خاص بنویسم ولی دلایلی هست تا نمیگذارد خیلی از مطالبی که در ذهنم نقش بسته در وبلاگم منتشر شود. بعضی از مطالب هیچگاه در ذهنم به جمع بندی نمی رسند تا قلم به دست بگیرم و آنها را چک نویس کنم تا بعد تایپش کنم اما در خیلی از موارد در ذهنم مطلب بسته می شود و حتی روی کاغذ هم میاید و برای ویرایش نهایی فرصتی نمی شود که آماده شود برای تایپ کردن از این دست مطالب می توان به «برای یک تکه کاغذ» مطلبی که پارسال به مناسبت دریافت کارت پایان خدمتم نوشته بودم و یا «آهنشهر شهر خاطراتم» مطلبی که به پاس خاطرات دوران کودکی ام نوشته ام و هنوز تایپ نشده، مطلب «میرحسین یا خاتمی» دقیقا همان شبی نوشته شد که خاتمی از دور انتخابات کنار کشید و نشد که منتشر شود.
در هر صورت دوست دارم امسالی که دقیقا چهل روزش گذشته سالی پر حضور در عرصه مجازی باشد. امید است این اتفاق رخ دهد.
خیلی ممنونم آقای دایی
در یک روز از ایام نوروز در مقابل دیدگان بیش از صد هزار نفر تماشاگر ایرانی علاقمند به فوتبال، تیم ملی فوتبال ایران در مقابل رقیب دیرینه و تاریخی اش در ورزشگاه آزادی مغلوب شد. این باخت فقط شکست در یک مسابقه فوتبال نبود. شاید بردن این بازی از رفتن به جام جهانی هم ارزشمندتر بود. یعنی اگر ما این بازی را می بردیم و در نهایت به جام جهانی راه نمیافتیم؛ شاید اینقدر که امروز ناراحتیم؛ نارحت نبودیم.
بازی با عربستان از جهات زیادی برای ما اهمیت داشت ولی متاسفانه الان باید شاهد رقص عربی ها در مقابل میلیونها هوادار تیم ملی ایران باشیم و فقط افسوس و حسرت بخوریم.
آن روز که آقایان پنج نفر را معرفی کرده بودند تا به قید قرعه یکی را از کوزه درآورند. دستی از غیب برون آمد و آقای علی دایی که هنوز یکسال بیشتر سابقه مربیگری نداشت و به صرف اینکه ایشان تیم سایپا را قهرمان لیگ برتر کرده بود؛ به عنوان سرمربی تیم ملی انتخاب شد.
آقایان (منظورم آقای علی آبادی مرد شماره یک ورزش ایران است که تا قبل از این پست مشغول پل سازی و اتوبان سازی در شهرداری تهران بود) اذعان کردند که آقای دایی چون شخص سرشناسی است و در فیفا آشنا دارد!!! گزینه مناسبی است برای مربیگری. آقایان دیده بودند که یورگن کلینزمن، رودی فولر و یا فن باستن پس از مدت کوتاهی از خداحافظی از بازی در میدان به عنوان مربی به میدان بر میگردند ولی نمی دانستند که آنها چه مراحلی را طی کرده اند تا به اینجا رسیده اند. در هر صورت آقای دایی مربی تیم ملی شد و همه جور ناز و ادایی کرد و از جواب دادن به کوچکترین انتقاد هم فروگذار نمی کرد. همه چیز برایش مهیا شد و همه جوره حمایت شد تا امروز که در یک روز از ایام نوروز تیمش مقابل عربستان دو بر یک بازی را واگذار کرد.
از من اگر بپرسید این تیم نباید به جام جهانی برود. اگر اینبار هم به جام جهانی برود همه اشکالات سرپوشانده می شود و ما می رویم و بعد از سه بازی (که قطعا یکی از یکی بدتر است) بر میگردیم. پس چه لزومی دارد که با غرور هفتاد میلیون ایرانی بازی شود. تیمی که اینچنین مربی داشته باشد. تیمی که برنامه بازیهای تدارکاتی اش الله بختکی باشد بهتر از این نمی شود. بعید میدان به جام جهانی صعود کنیم و به همین خاطر به دلیل عدم راهیابی تیم ملی به جام جهانی به آقای دایی میگویم:خیلی ممنونم آقای دایی، خیلی ممنونم!!!

در انتها بد نییست این دو پست مرتبط را هم بخوانید:
2- انتقاد علی آبادی: چرا پاس می دهید؟! دریبل بزنید!!!
تبلیغات

