سالی که از بهارش پیدا نبود
سال 88 با امیدهای زیادی برای من آغاز شد. سال 88 می توانست سالی باشد که تغییرات اساسی در زندگی شخصی ام و در کشورم ایران رخ دهد. سالی که روند تک روی، عوام گرایی و ناکارآمدی و دشمن سازی جایش را به کار گروهی و تصمیمات بر مبنای خرد گرایی و عمیق نگری در تصمیمات کلان کشور و کارآمدی و تنش زدایی بسپارد. در اردیبهشت ماه بود که پدربزرگم پس از طی یک دوره بیماری هشت ساله در طی یک هفته به شدت مریض شد و جان به جان آفرین تسلیم کرد.
موسوی را نمی شناختم. همیشه تعریفش را از مادرم شنیده بودم. هر سری انتخابات که می شد می گفت چرا این موسوی نمی آید. تلویزیون هم که نسبت به پخش تصویرش حساسیت داشت. . و من از او تنها چند عکس دیده بودم عکسی که موسوی در کنار خاتمی در انتخابات 76 پخش شد که موسوی را یار و یاور خاتمی می خواند.
اولین مصاحبه مطبوعاتی موسوی را به جد دنبال کردم و نشانه هایی از یک سیاستمدار محکم، شجاع و تاریخ دان را در او دیدم. در همان گیر و دار بود که به یزد آمد و من در یک جلسه نسبتا خصوصی او را از نزدیک دیدم و در نظر او را راه چاره شرایط کنونی می دانستم و این شد که دیگر استارت انتخابات زده شد.
در ساختمان برج میلاد خاتمی شال سبزی بر گردن موسوی انداخت و در صدا و سیمای ضرغامی بیژن زنگنه نماینده موسوی گوی سبز برایش به قرعه افتاد و اینچنین شد که تیتر سایت ها زده شد: موسوی در تلویزیون هم سبز شد. و این بود آغاز یک حرکت تاریخی. انتخابات خرداد 88 هیچ شباهتی به انتخابات ماقبل خودش نداشت. برای من که لحظه لحظه های سال 76 را عجین با نوجوانی ام و تشکیل شخصیت اجتماعی خویش می دیدم؛ هرگز به یاد نمی آوردم مردم اینچنین به خیابانها بیایند و برای تغییر لحظه شماری کنند. برای اولین بار دیدم کودکانی را که به دوچرخه شان نوار سبز می بستند و در کوچه ها برای انتخابات تبلیغ می کردند. ایران چهره ای دیگر شده بود. چهره ای از یک جامعه پویا و شاداب که می خواهد سخت ترین موانع را با یک انگشت کنار بزند. همه یکدیگر را تشویق به شرکت در انتخابات می کردند وضع موجود را نشانه ای از عدم مشارکتشان در سال 84 می دانستند. در خیابانها صحنه مناظره بین شهروندان عادی برایم جالب بود. یکی می گفت : حالا یکی پیدا شده میخواد دست دزدا رو رو بکنه بده ؟! آن یک جواب می داد: او اگر راست می گفت چرا حالا دست به افشاگری زده ؟!
شب بود تقریباً ساعت 10-11 شب . در شبکه پیامک احتلال بوجود آمد. فردا صبح انتخابات بود. صندوقها از آن اول مملوو از ایرانیانی شد که به شوق تغییر آمده بودند. اگر به چشم ندیده بودم صحنه هایی که بچه کوچکی که شاید 8 یا 9 سالش بود خودکار را از دست مادرش می گرفت تا اسم کاندیدای مورد نظرش را بنویسد و یا آن بچه ای که می خواست مادرش بغلش کند تا دستش به صندوق رأی برسد و برگه رأی مادرش را در صندوق بیاندازد؛ هرگز افسوس نمی خوردم که چه دورانی بود آن دوران. بدترین شب زندگی ام در سال 88 شب 23 خرداد بود که دل ناگران روبروی تلویزیون نتایج را دنبال می کردم. رأی باطله ای در میان نبود. تفکیک استانی در میان نبود. فقط یک عدد بود که تکان نمی خورد.63% و شد آنچه که نباید می شد. و دیگر قصه گلوله داغ و سینه نرم و اتهام و اعتراف را همه خوب می دانند.
23 تیرماه در نمازجمعه هاشمی معنای مردم را فهمیدم. پیرمرد و پیرزنانی که یاحسین سر می دادند. و دیدم انسانهای جیره خواری که "حیدر حیدر" می کردند و یک زن را در مقابل دیدگان شوهرش با باطوم زدند و شوهرش هیچ نتوانست بگوید و شاید در دل فقط آه کشید.
14 مرداد یکی از دوستانم که مدتها برای ازدواجش نقشه می کشیدیم و به قولی تاریخ مصرفش تمام شده بود؛ ازدواج کرد. درست در اولین روز شهریور زمانی که به استقبال ماه مبارک رمضان رفته بودم و در حین ورود به محل کارم بودم یکی از بهترین دوستانم که تازه یک سال و سه ماه بود با او آشنا شده بودم را از دست دادم و هنوزم که هنوز است یاد و خاطره اش برایم زنده است.
8/8/88 هم یکی دیگر از دوستانم ازدواج کرد که خبر ازدواجش یکی از خبرهای خوب برایم بود. آذرماه برایم اصلا خوب نبود. در راهپیمایی بیست و دو بهمن من در خیابان آزادی بودم و دیدم آنچه که از بالا فیلمش را گرفتند و موسیقی فیلم محمد رسول الله رویش گذاشتند. در کوچه های اطراف دانشگاه شریف دیدم لباس شخصی هایی که شماره پلاک موتورشان در یک رنج بود و همه حرکات را رصد می کردند. هرچند خواستند این جمعیت را به نام یک جریان خاص مصادره کنند ولی آنکه باید بداند خوب همه چیز را می داند.
اواسط اسفند ماه شوهر عمه ام و در آخرین روز اسفندماه شوهر خاله ام را از دست دادم و آخرین روز سال 88 را در بهشت زهراء (س) گذراندم.
سال 88 را می توان یکی از تاریخی ترین سالهای قرن معاصردانست که احتمالا مورخان درباره حوادثش روایت ها و تحلیل های زیادی می کنند و فرزندان ما خیلی علاقه خواهند داشت تا از این روزها بیشتر برایشان تعریف کنیم. چون سال 88 مبداء زایش یک حرکت تحول خواه ضد استبدادی در بطن مردم ایران به نام "جنبش سبز" شد.
پی نوشت: تیتر این پست را نگارنده از دکه یکی از روزنامه فروش های اطراف میدان انقلاب کش رفته که سر دبیر روزنامه بهار (مرحوم) آن را برای یکی از آخرین شماره های سال 88 در نظر گرفته بود.
تبلیغات